![]() |
![]() |
|
|
شرح حال
علامه شهیر و نابغه عالیقدر مولی محمد ملقب و معروف به مولی محسن فیض کاشانی(1006_1090 قمری) که از بزرگترین دانشمندان اسلام و مذهب شیعه در عهد سلاطین صفویه بوده است. وی در تمام علوم دینی و پاره ای از علوم دیگر مهارت و تبحری شگفت انگیز داشته و مخصوصا در علم تفسیر،حدیث،فقه،فلسفه،کلام،عرفان،ادبیات فارسی و عربی دارای احاطه ی کامل و بصیرت تمامی بوده است.استادی او در فروع و اصول و نبوغ فوق العاده اش در معقول و منقول بسی حیرت آور است و بطور خلاصه وی یکی از محققین گرانمایه و پر ارزش است که در کمال جامعیت و قدرت علمی بوده و در میان دانشمندان و علما بزرگ کمتر نظیر او دیده شده است. اشعار فیض دارای لطافت و شیرینی طبیعی هستند و جذابیت و زیبایی خاصی دارند بخصوص آنکه ذوق عرفانی و اخلاقی وی نیز در آنها تاثیر کاملی دارد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:8 توسط علیرضا |
|
|
کی آیدم می در نظر مست جمال ساقیم وز خود کجا دارم خبر مست جمال ساقیم
آن غمزه را دل برد پی زان چشم و لب جان خورد می چشم من است و روی وی مست جمال ساقیم از چشم او می میچشم وز لعل او می میکشم وز غمزه ی او سرخوشم مست جمال ساقیم
بیخود فتاده کف زنان در بحر عشق بیکران شادی کنان شادی کنان مست جمال ساقیم
با لظف و قهرش ساختم وز غیر او پرداختم خود را ز خود انداختم مست جمال ساقیم
جانم ز دریائیست مست جام و سبو و خم شکست بگذشته ام از هرچه هست مست جمال ساقیم
آفاق را طی کرده ام اسب خرد پی کرده ام منزل در آن حی کرده ام مست جمال ساقیم
گه قطره و گه قلزمم گه باده و گاهی خمم در شور و در مستی گمم مست جمال ساقیم
یا عاذق العشاق قم نحن السکاری لا تلم صد عقل در مستیست گم مست جمال ساقیم
در باده ی ما رنگ نیست در مستی ما جنگ نیست ناموس ما را ننگ نیست مست جمال ساقیم
ای (فیض) رسوایی مجو خاموش شو زین گفتگو تا چند گویی کو به کو مست جمال ساقیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:35 توسط علیرضا |
|
|
یا رب این مخمور را در بزم مستان بار ده وز شراب لا یزالی ساغر سرشار ده
یک دو غمزه زان دو چشم ساقیا هر بامداد یک دو بوسه زان لبانم در شبان تار ده
دور عقل آمد بسر گفتار واعظ شد کساد عشق را بگشا دکان و رونق بازار ده
وقت مستی و طرب آمد خرد را عذر خواه بزم مستان را بیارا مطربان را بار ده
کفر صادق خوشتر از ایمان کاذب آیدم سبحه بستان از کف من در عوض زنار ده
مسجد و محراب و منبر پر شد از زرق و ریا هان در میخانه بگشا راستان را بار ده
آتشی از عشق افروز اهل غفلت را بسوز دردها را کن دوا بیمار را تیمار ده
زاهدان خشک را بگذار با جهل و غرور خیل رندان را می از جام هوالغفار ده
زاهدان را نیست در خور , عشقبازی کار ماست عام را زین باده کم ده خاص را بسیار ده
میکشد ساقی خمارم باده را تعجیل کن (فیض) را از جام باقی عیش بی آزار ده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:17 توسط علیرضا |
|
|
چو تو در بر من آیی اثری ز من نماند چو جدا شوی ز جانم رمقی به تن نماند
سخن از دلم بر آید به زبان که با تو گویم چو نظر کنم به سویت به زبان سخن نماند
به وطن چو بی تو باشم بودم هوای غربت به سفر چو با تو باشم هوس وطن نماند
ز لطافت خیالت ز تجلی جمالت همه جان شدست این تن تن من به تن نماند
بنما رهم به جایی که همین تو باشی آنجا غم جان و تن نباشد سر ما و من نماند
دل و جان نخاهم الا که دهم به خدمت تو چو به خدمت تو آیم دل و جان به من نماند
پس مرگ اگر به یادت نفسی ز جان برآرم شود اخگر این تن من بدن و کفن نماند
به زمانه یادگاری چو سخن نباشد ای (فبض) برسان سخن به جایی که دگر سخن نماند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:13 توسط علیرضا |
|
|
از سر کویت ای نگار میروم و نمیروم از بر و بوم این دیار میروم و نمیروم
زد به جگر ز غمزه نیش راند مرا ز نزد خویش خسته جگر ز بزم یار میروم و نمیروم
جان و دلم شکار کرد دورم از این دیار کرد بی دل و جان از این دیار میروم و نمیروم
گر قدمی نهی به پیش باز کشم به سوی خویش نیست به دستم اختیار میروم و نمیروم
روی دلم به زجر خست پای دلم به زلف بست خسته و بسته دلفکار میروم و نمیروم
سوی من از حیا نظر میکند و نمیکند من ز ادای او ز کار میروم و نمیروم
گه به لقاش جان و دل میدهم و نمیدهم گاه ز خویش (فیض) وار میروم و نمیروم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:7 توسط علیرضا |
|
|
تا من نشوم بیخود ، هشیار نمی باشم تا دل ندهم از کف ، دلدار نمی باشم
گر غیر شوم یکدم با ناز نپیوندم تا یار نمی باشم با یار نمی باشم
من هم من و هم اویم ، هم قلزم و هم جویم یک بینم و یک باشم بسیار نمی باشم
آنرا که شود چاره ناچار فنا گردد چون چاره من شد او ، ناچار نمی باشم
آنرا که رخش بیند هوشی بنمی ماند زآنروست که من یکدم هشیار نمی باشم
در دار چو باشد او ، غیری نبود دیار دیار چو باشد او در دار نمی باشم
از یار وفادارم یکدم نشوم غافل در ذکرم و در فکرم ، بیکار نمی باشم
گر صحبت او خواهی از صحبت خود بگذر با خویش چه باشم من با یار نمی باشم
هر گاه که با غیرم در خوابم و بی خیرم بیدار چو می باشم بیدار نمی باشم
او نیست چو در کارم بیکارم و بیکارم در کار چو می باشم در کار نمی باشم
بیماری اگر بینی بیماری عشقست آن بیمار چو می باشم بیمار نمی باشم
صد شکر به درویشی هرگز نزدم نیشی آسایش خلقانم آزار نمی باشم
پایی چو رسد بر سر دستی فکنم اسپر از خاک رهم کمتر جبار نمی باشم
ای (فیض) بس از دعوی از دعوی بی معنی آن بس که به دوش کس من بار نمی باشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:39 توسط علیرضا |
|
|
از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مرا کافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا
با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم بی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا
من نمیدانم چسان جانم فدا خواهد شدن این قدر دانم نگاهی از تو بس باشد مرا
عمر خواهم پایدار و جان شیرین بیشمار بر تو می افشانده باشم تا نفس باشد مرا
هر کسی دارد هوس ، چیزی نخواهم من جز آنکه سر نهم در پای جانان ، این هوس باشد مرا
توتیای دیده ی گریان کنم تا بینمش گر بخاک پای جانان دسترس باشد مرا
جهد کن تا کام من شیرین شود از شهد وصل (فیض) تا کی دست بر سر چون مگس باشد مرا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:17 توسط علیرضا |
|
|
ای به جهان نهان چو جان روشنی جهان تویی از همه دیده ها نهان در همه جا عیان تویی
آنکه ز جای میبرد هر نفس این دل مرا میکشدش به هر طرف در پی این و آن تویی
آنکه رهم به خود نمود آینه دلم زدود تا که بدیدم آنچه بود در تتق جهان تویی
آنکه ز مهر دلبران در دلم آتشی فکند خاک مرا به باد داد ز آب رخ بتان تویی
در دل بیقرار من مایه اضطراب تو در سر بیخمار من مستی جاودان تویی
ناوک غمزه میزند در دل من نهان کسی من نکنم غلط که آن غمزه زن نهان تویی
کیست که هر نفس مرا تازه حیات میدهد گر تو نگویی آن منم کیست بگوید آن تویی
کیست که ذره ذره دل میبرد از برم نهان هست عیان چو آفتاب دلبر من نهان تویی
کامل و ناقص جهان سوی تو کرده روی جان قبله عارفان تویی مقصد سالکان تویی
مایه شورش جنون در سر (فیض) جز تو نیست حسن و جمال دلربا بر رخ دلبران تویی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:0 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 |
|
RSS
|